تبليغاتX
مادام مترجم + موسیو مهندس

مادام مترجم + موسیو مهندس

اینجا تنها

تنها

و باز هم تنها...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 23:39  توسط موسیو مهندس  | 

دیر نخواهی کرد

میدانم میایی

به پنجره گفته ام باز بماند

تا انتظارم را

با اشتیاق  نسیمی که بداخل میاید

تازه کند

اینها برای توست بانوی من

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 23:37  توسط موسیو مهندس  | 

سلام

قرار بر تغییر جا بود و تعویض منزل اما انگار روزگار خیلی بازی ها برای ما در نظر میگیرد که خود از آن بی خبریم... این شد که تغییر مکان انجام شد اما بسی دورتر از آنچه تصور میشد... تقدیر سفر بود... به اروپا...

دیدنی ها بسیار است و وقت اندک...این است که کم فرصت میکنم به وبلاگ سر بزنم...

 

بر میگردم... به زودی....

موسیو دلتنگ نباش !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 7:36  توسط مادام مترجم  | 

تو نور منی

وقتی نیستی راه برای من روشن نیست.

دلم میخواهد بدانی عشق از کلامم میجوشد

دلم میخواهد زود برگردی دلم میخواهد وقتی بر میگردی آنقدر طولانی در آغوشت بگیرم که حس کنی تمام این روزهای نبودنت چقدر بر من تلخ گذشته است.

بانوی من. با خودم میگویم در وجودم تو آنچنان رسوخ کرده ای که اکنون در جایی هستی که تنها تو هست و خدا

این روزها نیستی و من جز نوشتن برای تو و برای تو چیزی نمیتوانم نوشت

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 2:41  توسط موسیو مهندس  | 

مادام به مسافرت اروپا رفته اند.

من هم مدتی به خودم مرخصی داده بودم. نه اینجا مینوشتم و نه چیز میخواندم. اما کم کم دلم گرفته است و دلتنگم. وقتی تلفن میزند میفهمم چقدر صدایش آرامم میکند.

دلم میخواهد تمام جملاتی که عشق و دوستی را بیان میکند برایش بگویم. فرصت کم است تنها فرصت میکنم بگویم من خوبم و دلتنگتم. من خوبم اما بی تو دلتنگ و بی حوصله و منتظر.

تا تو برگردی اینجا را دوباره خواهم نوشت. با لحظاتی که به امید دوباره آمدنت نفس میکشم.

دوستت دارم این واژه بیان تمام حسی است که من نسبت به تو دارم از این کوتاهتر جمله ای سراغ دارید؟

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 3:29  توسط موسیو مهندس  | 

امشب خواب بدی دیدم

خواب دوستی که سالهاست ندیده امش.

ثروت بی خوابی میاورد. از این بابت اطمینان دارم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 22:24  توسط موسیو مهندس  | 

 

گاه میخندم

گاه ناراحت میشوم

از تو که نه اما میدانم دلتنگی های من برای تو گاه گاه نیست.

همیشه است.

بانوی من. دوست خوبم. مهربان من

گاه میخندم

گاه ناراحت میشوم

اما همیشه دلتنگتم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 0:33  توسط موسیو مهندس  | 

منم برات همینجا مینویسم.

بهت که گفته بودم. هیچ چیز تو این زندگی مجانی نیست مهندس جان...هیچ چیز.

روزی روزگاری پسری بود که رتبه تک رقمی آورد و دانشجوی شریف شد و مهندس شد و میتونست مثل خیلی از هم دوره ای هاش بره خارجه و الان شاید زیر پای مجسمه آزادی وایساده بود و داشت بستنی میخورد و برای بچه انگلیسی زبونش زور میزد که توضیح بده که کشورش ( ایران نه !... آمریکا ) درسته که تاریخ درست و حسابی نداره اما خیلی بعض یه آشغال دونی به نام ایرانه که دلشون خوشه گهواره تمدن هستن...

اون پسر همه این رویا ها رو کنار گذاشت تا بمونه و به مردمش کمک کنه. اون پسر حالا یه مرد کامل شده. سعی کرد به مردمش کمک کنه اما افسوس که اونا نخواستن... شرایط طوری شد که مهندس هم یه مهندس ساده موند  و حالا بعد از سالها میبینه که موندش نه نفعی برای خودش داشت و نه برای مردمش...

ایرادی نداره... سال هائی از دست رفته داریم که میشه بقیه سال های پیش رو را به حسرت سال های گذشته سوگوار بود و ماتم گرفت... اما سال های آینده رو میشه طور دیگری هم سپری کرد. میشه اونها رو از دست نداد. میشه از تجربه های گذشته درس گرفت و به استقبال روزهای آینده رفت.

با از دست دادن عضوی از خانواده تازگی ها فهمیدم که فرصت خیلی کمه مهندس...خیلی کم. معلوم نیست امروز که از در خونه بیرون میریم سالم برگردیم یا نه. معلوم نیست عزیزی که داره الان از پیشمون میره باز هم فرصتی برای دیدنش باشه یا بره و دیگه نیاد و حتی حسرت یه خداحافظی ساده به دلت بمونه. توی دنیائی که انقدر بی اعتباره ٬ نمیشه فرصت رو به گله و شکایت هدر داد. تو امروز داری بهای تصمیم گذشته رو میپردازی ولی اگه حس میکنی که به اندازه کافی پرداخت کرده ای ٬ خب... دستت رو بذار سر زانوت و بلند شو...

من / همین من ساده / باور کن برای یک بار برخاستن / هزار هزار بار فرو افتادم....اینو همون کسی میگه که " حال همه ما خوب است " را گفته !!!

دست دیگه ات رو سایه بون چشمت کن و ببین تا اونجا که چشم کار میکنه " راه " و جاده اس... میشه بلند شد و رفت. فقط باید به خودت ایمان داشته باشی. تو همین الان هم ۵ سال برای مهاجرت وقت داری. میتونی ۵ سال دیگه همین موسیو مهندس بمونی...یا اینکه میتونی فوق مهندس بشی و دکترا بگیری و در حین این کار ٬ برای رفتن اقدام کنی. آسون نیست. اصلا آسون نیست. اما ممکنه. تو گفتی کارهای سخت رو دوست داری...خب ! اینم یه کار سخت. ببینم مردش هستی یا نه .

به من هم کاری نداشته باش. من هرجای دنیا که باشی میام. خودت میدونی که انقدر مصمم هستم که اگه بگم میام یعنی میام ...

تو میتونی برای خودت یه برنامه داشته باشی. هدفت رو مشخص کن. اگه میبینی نحوه زندگیت با اهدافت در تعارضه از تغییر نترس. شیوه زندگیت رو عوض کن. جواب میده مهندس...مطمئن باش.

اگه دلت خواست میتونیم بعدن به طور مفصل و جدی راجع بهش صحبت کنیم...

من پای همه چیز هستم...همه تغییرات...همه تلاش ها

فقط باید تو بخوای...

*اون چیزی رو هم که خواسته بودی احتمالا میتونی توی جی میل پیدا کنی !!!

* بابا مهندس ٬ من رسما انصراف خودم رو از طراحی قالب اعلام میکنم. انقدر رو اعصاب من هاکی رو یخ بازی نکن !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 9:37  توسط مادام مترجم  | 

شروع به کار میکنم. میزم را جلو میکشم و کامپیوترم را روشن میکنم. تمام این حس خوب تا با دیدن صفحه روشن مانیتور به انتها میرسد.
خیلی خسته ام

سالهاست روشن میکنم و از عوعو سگ تا خواب جیرجیرکها کار میکنم. صادقانه و مخلصانه و مشتاقانه و دلسوزانه و ...انه و ...انه و این روزها فکر میکنم باید به ابتدای هرکدام از این صفتها نام یک حیوان را هم اضافه کنم. مثل خرصادقانه ، مثل سگ مخلصانه و مثل مگس مشتاقانه و ... هرچند اسامی حیوانهایی با این صفات هم مشکل است که پیداشان کنم. کم آورده ام بانو نه در مقابل تو که در مقابل خودم و در مقابل تمام توانی که صرف هیچ کرده‌ام. اگر بخواهم علمی به قضیه نگاه کنم چون تلاشهای بی ثمری داشته‌ام به مانند این است که تلاشی هم نکرده‌ام.

اگر روبراه بودم میتوانستم ساعتها بنشینم و هرکسی که این حس را داشت نصیحت کنم. اما اکنون همچون خرسی خسته به اندرون غارم خزیده‌ام . مترجم من به تو نیاز دارم اما میدانم درگیر مسائل خودت هستی. مسائلی که میطلبد به آنها برسی. اینجا برایت مینویسم تا اگر فارغ شدی همراه با ایمیلهای بیات شده‌ام از حال و روزم با خبر شوی.

بقول شاعر محبوبت
حال ما خوب است اما تو باور مکن

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 3:32  توسط موسیو مهندس  | 

موسیو خواب آلود از ماشین پیاده شد.

ششهایش را از آلوده ترین هوای آلوده ترین شهر جهان پر کرد.

سرش را به هوا گرفت.

چه عجب اینجا هنوز آسمان آبی است.

به یاد مادام بود که در بستر خوابیده بود.

گاه لازم است کاری کرد. کاری کرد که روزی بخودت نهیب نزنی که چرا نکردی؟

گاه لازم است بی برنامه عمل کرد. گاه لازم است برنامه ای نداشت. گاه لازم است ناکام ماند. گاه لازم است تنها بود. گاه لازم است جوابی نگرفت و

گاه لازم است تنها بود. بله گاه لازم است تنها بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 0:31  توسط موسیو مهندس  |